به نام خدا

                

"خیلی از اتفاق ها هست، که برامون رخ می ده و می گیم کا ش فقط یک خواب بود"

پوریا و پریا:

پریا به عکس روی میز نگاه می کرد

یک عکس دو نفره بود

دو نفر شاد و خندان

یکی از  خنده ها برای خودش بود

اما کنار اون یکی خنده یک روبان سیاه زده شده بود

هر وقت به این عکس نگاه می کرداشک ها می آمدند و تو چشمش حلقه می زدند

و دیگر نمی گذاشتند که عکس رو ببینه

و هر چی اونا رو کنار می زددوباره برمی گشتند و کار خودشون رو می کردند

یاد سفرش افتاد

سفری که کاش نمی رفت

داشتند برمی گشتند

با پوریا تماس گرفت

<<پوریا نامزدش بود

خیلی همدیگرو دوست داشتند

و همه این رو می دونستند>>

پوریا مثل همیشه منتظرش بود

اما اون روز وقتی راه افتادند

مثل این که جاده حوصله نداشت

و آسمون هم دلش گرفته بود و هی برف و بارون گریه می کرد

قرار بود هوا بهتر بشه

ولی وقتی به وسطای راه رسیدند

اتوبوس سر خورد و افتاد توی درّه

 دیگه هیچی متوجه نشد

وقتی به هوش اومد

دید که توی بیمارستانه

باورش نمی شد!

همه ی اونا

پریا و همه ی هم سفراش اونجا بودند

همه از یک مرد صحبت می کردند

((مثل این که اتوبوس رو لبه ی پرتگاه متوقف شده بوده

و هیچ کس جرأت نمی کرده به اتوبوس توی اون هوا نزدیک بشه

پلیس و خانواده های مسافرها هم باخبر شده بودند

و خودشون رو به محل حادثه رسونده بودند

پوریا هم اومده بوده

برف هی شدیدتر می شده

و اتوبوس سنگین ترو به پرت شدن نزدیک تر

توی اون سکوت سرد

و زمانی که همه فقط ایستاده بودند و نگاه می کردند

و کاری از دست و فکرشون بر نمی آمده

یک مرد پیشنهاد داده بوده که برند و تک تک، مسافرها رو از اتوبوس خارج کنند

و خودش داوطلب این کار شده بوده

و رفته بوده پایین

و پریا و دوستاش رو آورده بوده بالا

و همه رو آورده بوده بالا

اما بعد از این که آخرین فرد رو به بالا رسونده بوده

و وقتی داشته خودش بالا می آمده

طناب خسته شده بوده واز زور سرما پاره

و سفیدی برف اون رو با خودش همرنگ کرده بوده))

چقدر مرد این داستان برای پریا آشنا بود

بله، پوریا مثل همیشه مهربون و شاد و گرم و پر امید بود

حتی تو اون روز بی رحم، تلخ، سرد، پر سکوت

و مثل همیشه برای پریا هر کاری از دستش برمی آمد، کرده بود

و بعد از نجات پریا و همراهاش خودش تنها ادامه ی راه رو رفته بود.

قاب عکس هنوز روی میز بود

اما اشک ها دست به یکی کرده بودند

و حالا دیگه هم روی اون رو پوشانده بودند، و هم جلوی چشمان پریا ایستاده بودند

دیگه پوریا و خندش توی عکس دیده نمی شد

و فقط روبان سیاه گوشه ی عکس معلوم بود.

پریا دوست داشت که این فقط یک خواب بود.

پریا دوست داشت که خواب بود و بیدار می شد.

                                                 ((ع.موج))

              

/ 43 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطیماـ دبی

چهل روز گذشت... ولي « كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا » اي حسين هميشه در دلهاي ما جا داري آتش عشقت شعله اي هم در دل كوچك ما دارد... كه آتش مي زند بر هستي ما... حسين حرارت عشق در تو در قلبهاي ما به ما آرامش مي دهد. در اربعين تو به يادت مي نشينيم. حسين تو راه تكامل را به ما ياد دادي و صراط مستقيم را رهنمون شدي. حسين ما را تربيت الهي كن. ما حيرانيم و مي خواهيم تحت لواي تو به رشد و تكامل و تربيت الهي برسيم. اربعين حسيني را به همه هواداران كويش و همه عشاق سوخته اش تسليت عرض مي نمايم.

مهسا

سلام.نمیدونم چرا اینقدر تیکه میندازید!!خوب از بلاگم و چیزایی که مینویسم خوشتون نمیاد مجبور نیستید بیاید!!!!در ضمن..اون عکس من نیست!! چیزایی که مینویسم رو به خاطر دل خودم مینویسم نه به خاطر دیگران!![قهر]

نسيم

`*.¸.*´ ¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨) (¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`• _____****__________**** ___***____***____***__ *** __***________****_______*** _***__________**_________*** _***____من آپم____________*** _***____خوشحال میشم بیای_*** __***_____افتخار میدی؟ ____*** ___***_________________*** ____***______________ *** ______***___________*** ________***_______*** __________***___*** ____________***** _____________*** ______________*(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨ ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*

روياي نيمه تمام

اين داستان واقعي بود؟؟؟ اسم ها ؟؟؟ چرا پوريا و پريا؟؟؟[ناراحت][گریه]

رهگذر

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] [گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

رهگذر

سلام ممنون از لطف شما باعث افتخار ماست التماس دعا[گل]